رو به تعالی

GF7.jpg

ای خداوند پاک و بی انباز ویار

دست گیر و جرم ما را در گذار

یاد ده مارا سخنهای رقیق

تا تو را رحم آورد آن ای رفیق

الهی گر تو نبخشایی به که روی آوریم و گر تو ما را رهنمایی نکنی

به چه روی به درگاه دگر آریم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٤ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

 

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،

بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو،

بعضی‌ها شعرشان نو است، فکرشان کهنه،

بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی،

بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.

بعضی‌ها حمال کتابند،

بعضی‌ها بقال کتابند،

بعضی‌ها انباردارکتابند،

بعضی‌ها کلکسیونر کتابند

بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان،

بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،

بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،

بعضی‌ها را باید قاب گرفت،

بعضی‌ها را باید بایگانی کرد،

بعضی‌ها را باید به آب انداخت،

بعضی‌ها هزار لایه دارند

بعضی‌ها ارزششان به حساب بانکی‌شان است،

بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفکر جماعت نه،

بعضی‌ها را همیشه در بانک‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.

بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند،

بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،

بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند،

بعضی‌ها برای پول همه کاره می‌شوند.

بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،

بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند،

بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند،

بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند،

بعضی‌ها نان خشک و خالی میخورند،

بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند،

بعضی‌ها با گلها صحبت می‌کنند،

بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌کنند.

بعضی ها صدای ملائک را می‌شنوند.

بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.

بعضی ها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمی‌دهند.

بعضی ها در تلاشند که بی‌تفاوت باشند.

بعضی ها فکر می‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.

بعضی ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می‌دانند.

بعضی ها فکر میکنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی.

بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌کشند.

بعضی ها ابتذال را با روشنفکری اشتباه می‌گیرند.

بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمی‌کشند. هیچکس بی‌درجه نیست.

بعضی ها یک درجه تند زندگی می‌کنند، بعضی‌ها یک درجه کند.

بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند.

بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌کنند.

بعضی از آدمها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.

بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر،

بعضی به اندازه کره زمین و بعضی به وسعت کل هستی.

بعضی ها به پز میگویند پرستیژ

بعضی ها خیلی جورهای مختلف هستند.

شما چطور؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٤ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

پاییز فصل جادوی طبیعت | www.Persian-Star.org

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

خدایا !

یاری ام ده تا از جماعت سوداگر نباشم

که از بیم فردای شمار ، دست از خطا می کشند

تا در آن روز به پیشگاهت پریشان

 و از شرم سر به گریبان نباشند.

 

دستگیرم شو تا از مردم دل آگاه باشم

که در همه حال ، حرمت دوست نگه می دارند ،

زیرا می دانند در همین دم حاضر است و بینا

و فردا دور است ، اما دوست نزدیک تر از رگ گردن.

 

پس مرا متانتی عطا کن تا یک دم در حضور دوست آنچه نا پسند اوست ، از من سر نزند..

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٧ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

متن زیبای یادمان نرود زندگی کنیم


 

 

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی.
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بدو بیراه گفت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جاروجنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت و باز هم خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، این بار خدا سکوتش را شکست و با صدایی دلنشین گفت:

“عزیزم بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تمام روز را به بدوبیراه و جاروجنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.”

لابه لای هق و هقش گفت: “اما با یک روز… با یک روز چه کاری می توان کرد…؟”

خدا گفت: “آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی آید.” و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:

“حالا برو و زندگی کن…”

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود و زندگی از لای انگشتانش بریزد.

قدری ایستاد… بعد با خودش گفت: “وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.”

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرورویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند…

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما … اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:
“او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود…”

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٧ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

wallpaper.jpg&t=1



نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد 

                 نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت 

ولی بسیار مشتاقم 

                که از خاک گلویم سوتکی سازد، 

                       گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش 

                                      و او یکریز و پی در پی  

                 دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد 

                                        و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، 

                بدین سان بشکند در من، 

                                       سکوت مرگبارم را......... 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٧ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |




می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد ، بهت چی گفت ؟ 
گفت : جایی که داری میری ، مردمی داره که می شکننت . نکنه غصه بخوری ، من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . 
توی کوله بارت : 
عشق میذارم ، که بگذری ؛ 
قلب میذارم ، که جا بدی ؛
اشک میدم ، که همراهیت کنه ؛ و ...
مرگ ، که بدونی برمیگردی پیشم !qwyqg9.jpg
نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٧ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

 

 

مردم اغلب بی انصاف ٬بی منطق و خود محورند٬ولی آنان را ببخش .

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ٬ولی مهربان باش .

اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت٬ولی موفق باش.

اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند ٬ولی شریف و درستکار باش .

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند ٬ولی سازنده باش .

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند ٬ولی شادمان باش .

نیکی های درونت را فراموش می کنند ٬ولی نیکوکار باش .

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم.

mahsa 10.jpg

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٧ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

هروقت دلت گرفت ؛

 هروقت آسمون برات مثل همیشه آبی نبود ؛

هر وقت احساس کردی داری زیر بار مشکلات خورد میشی ؛

 هروقت حس کردی دیگه به درد هیچ کاری نمیخوری ؛

هروقت حس کردی که خیلی بی مصرف و پوچی هروقت حس کردی خیلی تنها شدی به اون بالا نگاه کن ته دلت با اون خلوت کن .

 

 

32547.jpg




اونی که همیشه همراهته ، ولی تو نمی بینیش اونی که همیشه مراقبته ولی تو بی خبری اونی که طاقت نمیاره تو یه گوشه غمگین بشینی اونی که فقط صفتش بخششه و سراسر صفاست به اونی فکر کن که برات بارون میفرسته تا تو زیر بارون قدم بزنی و تازه بشی به اونی فکر کن که هر روز رنگ آسمونو عوض میکنه تا برات یکنواخت نباشه به اونی فکر کن که نمیزاره تنها بمونی از اون بخواه . فقط از اون کمک بگیر به چیزهای قشنگی که برات هدیه فرستاده فکر کن به پدر و مادر و دوستای خوبت ببینم چند وقته به چشمای مادر و پدرت خیره نشدی ؟

چند وقته که صورتشونو نبوسیدی ؟چند وقته که صداشون نکردی ؟

چند وقته که تنهایی رو خودت برای خودت ساختی ؟بی حرکت نشستی که چی بشه ؟

تا کی؟

تا خودت نخوای هیچوقت تغییری نمیکنی تا خودت نخوای که به مشکلات غلبه کنی هیچ کس نمیتونه کمکت کنه پاشو یه یاعلی بگو و آستین هاتو بالا بزن پاشو به دورو برت خوب نگاه کن اینهمه قشنگی اینهمه زیباییاینهمه کسانی که میتونی حداقل تنهاییتو با اونها قسمت کنی .

 اما تو نمی خوای تو میخوای فقط یه گوشه کز کنی و بگی این سرنوشت منه ؟

سرنوشت توی دستای من و توست سر نوشت با همت خودمون رقم زده میشه پاشو .

وقت داره میگذره عمر رفته برای هیچ کس بر نگشته و برای تو هم هیچ وقت بر نمیگرده به مشکلات نیشخند بزن قبل از اینکه توی چنگالش اسیر بشی دستتو محکم به ریسمانی که خدا برات میفرسته گره بزن نترس برو جلو هر وقت از هر چیز ترسیدی برو سمتش برو توی دلش .

ایتطوری دیگه ترس برات معنی نداره

 فقط بجنب وقت کمه

 اما اگه بخوای و همت کنی توی این وقت کم خیلی هم وقت زیاد میاری

 فقط پاشو زودتر.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٧ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

 

 

Thoughts for Life
اندیشه های زندگی


Thebest cosmetic for lips is truth
زیباترین آرایش برای لبان شما راستگویی

for voice is prayer
برای صدای شما دعا به درگاه خداوند

for eyes is pity
برای چشمان شما رحم و شفقت

for hands is charity
برای دستان شما بخشش

for heart is love
برای قلب شما عشق

and for life is friendship
و برای زندگی شما دوستی هاست

No one can go back and make a brand new start
هیچ کس نمیتونه به عقب برگرده و همه چیز را از نو شروع کنه

Anyone can start from now and make a brand new ending
ولی هر کسی میتونه از همین حالا عاقبت خوب و جدیدی را برای خودش رقم بزنه

God didn't promise days without pain
خداوند هیچ تضمین و قولی مبنی بر این که حتما روزهای ما بدون غم بگذره

laughter, without sorrow, sun without rain
خنده باشه بدون هیچ غصه ای، یا خورشید باشه بدون هیچ بارونی، نداده

but He did promise strength for the day, comfort for the tears
ولی یه قول رو به ما داده که اگه استقامت داشته باشیم در مقابل مشکلات،
تحمل سختی ها رو برامون آسون میکنه

and light for the way
و چراغ راهمون میشه

Disappointments are like road bumps, they slow you down a bit
نا امیدی ها مثل دست اندازهای یک جاده میمونن
ممکنه باعث کم شدن سرعتت در زندگی بشن

but you enjoy the smooth road afterwards
ولی در عوض بعدش از یه جاده صاف و بدون دست انداز بیشتر لذت خواهی برد

Don't stay on the bumps too long
بنابر این روی دست اندازها و ناهمواریها خیلی توقف نکن

Move on
به راهت ادامه بده

When you feel down because you didn't get what you want just sit tight
and be happy
وقتی احساس شکست میکنی که نتونستی به اون چیزی که می خواستی برسی
ناراحت نشو

because God has thought of something better to give you
حتما خداوند صلاح تو رو در این دونسته و برات آینده بهتری رو رقم زده

When something happens to you, good or bad
وقتی یه اتفاق خوب یا بد برات میافته همیشه

consider what it means
دنبال این باش که این چه معنی و حکمتی درش نهفته هست

There's a purpose to life's events
برای هر اتفاق زندگی دلیلی وجود دارد

to teach you how to laugh more or not to cry too hard
که به تو میآموزد که چگونه بیشتر شاد زندگی کنی و کمتر غصه بخوری

You can't make someone love you
تو نمیتونی کسی رو مجبور کنی که تو رو دوست داشته باشه

all you can do is be someone who can be loved
تمام اون کاری که میتونی انجام بدی
اینه که تبدیل به آدمی بشی که لایق دوست داشتن هست

the rest is up to the person to realize your worth
و عاقبت کسی پیدا خواهد شد که قدر تو رو بدونه

It's better to lose your pride to the one you love
بهتره که غرورت رو به خاطر کسی که دوست داری از دست بدی تا این که

than to lose the one you love because of pride
کسی رو که دوست داری به خاطر غرورت از دست بدی

We spend too much time looking for the right person to love
ما معمولا زمان زیادی رو صرف پیدا کردن آدم مناسبی برای دوست داشتن

or finding fault with those we already love
یا پیدا کردن عیب و ایراد کسی که قبلا دوستش داشتیم میکنیم

when instead
باید به جای این کار

we should be perfecting the love we give
در عشقی که داریم ابراز میکنیم کامل باشیم

Never abandon an old friend
هیچوقت یه دوست قدیمیت رو ترک نکن

You will never find one who can take there place
چون هیچ زمانی کسی جای اون رو نخواهد گرفت

Friendship is like wine
دوستی مثل شراب میمونه

 

it gets better as it grows older
که هر چی کهنه تر بشه ارزشش بیشتر میشه

When people talk behind your back, what does it mean
وقتی مردم پشت سرت حرف میزنن چه مفهومی داره ؟

Simple! It means that you are two steps ahead of them
خیلی ساده ! یعنی این که تو دو قدم از اون ها جلوتری

So, keep moving ahead in Life
پس، در زندگی راهت رو ادامه بده

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٠ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |





همه می‌خواهند بشریت را عوض کنند، دریغا که هیچ کس در این اندیشه نیست که خود را عوض کند.
   لئو تولستوی



ما از جنس رویاهایمان هستیم.
   ویلیام شکسپیر



در بین تمامی مردم تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده زیرا همه فکر می‌کنند به اندازه کافی عاقلند.
   رنه دکارت



مانند آسمان بخشنده ومانند زمین افتاده باش ، رمز زندگی همین است.
   مولیر



با گفتن واژه هایی همانند نمی توانم ! و یا نمی شود ! هر روز پس تر می روید .
   (( ارد  Orod ))



هر وقت خواستی در کار کسی شیطنت کنی، اول خودت را به جای او بگذار! .
   ژول ورن



پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی.
   مهاتما گاندی



بارزترین و گرامی ترین گرایش گاندی ، میهن پرستی او بود .
   (( ارد  Orod ))



اگر قرار باشد بایستی و به طرف هر سگی که پارس می‌کند سنگ پرتاب کنی، هرگز به مقصد نمی‌رسی.
   لارنس استرن



نقیض یک قضیه صادق یک قضیه کاذب است، اما نقیض یک حقیقت ژرف گاهی حقیقت ژرف دیگری است.
   نیلس بور



دانای روشندل کسی است که به فرمان دیو از راه یزدان پاک جهان آفرین برنگردد.
   (( بزرگمهر  Bozorgmehr ))



به آرزوهایی خویش ایمان بیاورید و آنگونه نسبت به آنها باندیشید که گویی بزودی رخ می دهند .
   (( ارد  Orod ))



در زندگی باید دو عامل را هدف زندگی قرار داد :
1- رسیدن به آنچه که می خواهی
2- لذت بردن از آن
لوگان پیرسال اسمیت



کاش نادر شاه همچنان زنده بود و می توانستم در رکابش برای سربلندی ایران شمشیر بزنم .
   کریم خان زند



صرفه جویی بخودی خود هنر و منبع درآمد است.
   سه نه ک



درباره آدمها از سوالاتی که می‌پرسند قضاوت کن نه از جوابهایی که می‌دهند.
   ولتر



برای یک زندگی خوب: مثل سگ کارکن، مثل اسب بخور، مثل روباه فکر کن و مثل خرگوش بازی کن.
   جرج آلن



نخستین کسی که در برابرش باید کُرنش کنی خویشتن خویش است .
   (( ارد  Orod ))



قشنگترین چیزهای دنیا نه قابل دیدن و نه حتی قابل لمس کردن هستند. بلکه باید آنها را با قلب خود حس کنید.
   هلن کلر



بیست سال بعد، بابت کارهایی که نکرده‌ای بیشتر افسوس می‌خوری تا بابت کارهایی که کرده‌ای. بنابراین روحیه تسلیم‌پذیری را کنار بگذار. از حاشیه امنیت بیرون بیا. جستجو کن. بگرد. آرزو کن. کشف کن.
   مارک تواین



از دواج قرارداد دونفره ای است که در همه دنیا اعتبار دارد.
   مارک تواین



نبوغ ، جوهر تفکر است .
   ژان پل ساتر



آنکه ثروت خود را باخت ، زیاد باخته است ولی آنکه شهامت خود را باخت پاک باخته است .
   سروانتس



نگاه ما به سختی های زندگی باید همانند نگاه به انبار پر از مهمات باشد  . این انبار هر چه بزرگتر و افزونتر باشد پادشاهی باشکوه تری در راه است .
   (( ارد  Orod ))

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٢ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

2006-0213.jpg

 برای دلت پنجره ای بساز

 برای دلت پنجره ای بساز رو به خوشبختی و شور رو به خورشید

 رو به فریاد عطش های دل من

 رو به فردای امید رو به لبخند

پنجره ای بساز از شبنم عشق از رویای پرواز

 تا آنگاه پرستوی دل من

 خسته از لحظه ی تنهایی و غم

 رو به تو پرواز کند

بگذار پنجره ی دلت همیشه باز باشد

چه پرستوهایی که به تو امید بسته اند

چه پرستوهایی که چشمشان در پی یک پنجره ی باز است

 برای دلت پنجره ای بساز تا رو به تو پرواز کنم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۱ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

 

زندگی به من آموخت ....

بهترین دوست من ،

بهترین دوست من است چون تابحال با او برخورد نداشته ام ..

زندگی به من آموخت

که رازم را به چشمانم نگویم که زود تر از هر کس آن را بر ملا می کند ..

زندگی به من آموخت که هیچ کس یک همراز خوب نیست ..

زندگی به من آموخت که غمها را در خود خفه کنم و دم نزنم ..

زندگی به من آموخت که

 درد و دل با نزدیکترین دوستان هم کاری اشتباه است ..

زندگی به من آموخت که بهترین ها گاه بد ترین میشوند ..

زندگی به من آموخت که کوچکترین برخورد ها

میتواند بهترینها و دوست داشتنی ترینها را از آدم بگیرد ..

زندگی به من آموخت

 که زمزمه های دلتنگی را در گوش هیچ کس حتی خودم نجوا نکنم .. !

زندگی به من آموخت که از تحمل سختی ها فرار نکنم .. !!

زندگی به من آموخت که فقط یک قلب برای من می تپد

 و آن قلب خودم است .. !!

آموخته ام که با اشک میشود غمهارا شست .. !!

چو رخت خویش بر بستم از این خاک

 هـمـه گـفتـنـد بـا مـــا آشـنــا بـود

ولیکن کس ندانست ایـن مـســــــافر 

 چه گفت و با که گفت و از کجا بود

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٩ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

نشستم لب یک پنجره بازو یک پنجره بسته دیگر و رویای مه آلود من و این دل خسته

 

و مشتی گره کردم

                      نهادم دم چانه

گشودم لبه ی پنجره دل

     و بی تاب

         نگاهی به در و گاه به باران...

شمارشگر این لحظه ی رنج آور آرام

همین شره ی پر شور خرامان

همین قطره ی پر روحیه آب

که با سرعت چون سیل

                               ز بالا

به سویی که ندانم ز چه آید!

                  به این خانه تاریک و ویران

                                       قدم رنجه نماید!...

و یک لب

       که پنهان

            به امید اجابتگه باران

                      دعایی ز سر شوق بخواند...

...و این بار هم آن قصه تکراری شبهای گذشته

                                                         که باران

همی خشک شد و باز نشد این در بسته...

و مشتی گره کرده...

و یک پنجره ی بسته ی دیگر...

و رویای مه آلودِ من و این دل خسته...

                                                و یک نام

                                                          که پایانگرِ آن آخر عشق است!...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٩ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

عقل و عشق اندر کلامِ «عُق» بدارند اشتراک!

آن دو را یکجا نیابی، در هوا یا روی خاک

 

عقل و عشق اندر رفاقت مثل سنگ وشیشه اند

در زمان وصل یاران شیشه می گردد هلاک...

 

***

 

باز پیکاریست بین عقل و عشق                ای حریفان راه را خالی کنید

سخت می تازد به سوی دل، هوار!         عقل می آید به دل حالی کنید

رستم و سهرابها را گو بیا!                     جمله در این جنگ نقالی کنید

پیشگویان بهر پیروز زمین                          گر توانستید رمالی کنید...

 

***

 

آب عقل و عشق در یک جو نریزد، ای هوار!

در بیاورد این دو ضد از روزگار من دمار!

 

بارها در این دو راهی مات و حیران مانده ام

قلب گوید رو! ولی عقل «آیه» می گوید بیار

 

از چرا پر کرد عقلم این دو گوش بی خیال

عشق برد از دل قرار از بس که می زد دیگ و دار

 

این یکی تا چون نمی گفتیش بی تاب و قرار

وان دگر بودش ز هر چون و چرایی الفرار

 

خواستم راحت کنم این هر دو را از یکدگر

حیف دل منزل نگیرد بی رکاب و بی سوار...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٩ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
و اگر او را گم کردند، روح را از دورن به آتش می کشند و، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود.
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٩ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

moon.jpg

 

چگونه میتوان در عین سادگی دوستی

مراقب این همه پیچدگی جهان بود ؟

چگونه میتوان در اوج دلتنگی  . . . ساکت و آرام بود ؟

چگونه میتوان آسمان را دید و بال رهایی نگشود ؟

چگونه میتوان دریا بود و موج بر نداشت

چگونه میتوان خوبی مطلق را فهمید و در قید  آن مقید نشد ؟

چگونه میتوان زیبایی را شناخت و نازیبایی را تحمل کرد ؟

چگونه میتوان دانایی را درک کرد و بر جور نادانی شکیبا بود ؟

چگونه میتوان دریای زلال و مواج چشمان تو را دید و روح را غرق نکرد ؟

چگونه میتوان تو را دوست داشت و جان بر لب آمده را فدا نکرد ؟

چگونه میتوان در تمامی لحظات با یادت نفس کشید و غبتت را ندیده گرفت ؟

چگونه میتوان صدایت را شنید و چشمان را از دیدنت محروم کرد ؟

چگونه میتوان گلی را بویید و تو را ستایس نکرد ؟

چگونه می توان دشت را پیمود و جای پای تو را نبوسید ؟

چگونه میتوان آب چشمه ای زلال را بروی چهره مشتاق نشاند و طراوت تو را نشناخت ؟

چگونه میتوان با تو بود و تو را نداشت ؟

ای کسیکه هیچگاه نمی توان نبودن و ندیدن تو را باور کرد ؟ ؟ ؟ ؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٩ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

Click for Full Size View
نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٩ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

*عامه مردم روح خود را می فروشند تا با عایدات آن عمری را با وجدان طی کنند ( لوگان پارسال اسمیت)


*هرگز به دوستانت کاستی هایشان را در جمع نگو چون ممکن است عیوب خود را
برطرف کنند اما مطمئنن هیچگاه تو را به خاطر این تذکر نمی بخشند ( لوگان پارسال اسمیت(

 *جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نیست اما بلعش وحشتناک است ( سایمن استرانسکی )
* پول همه چیز زندگی نیست اما می تواند همه چیز را بخرد ( ادموند استاکول )


*ازدواج عوام ، آنان را از شخصیت تهی و از خصوصیات اخلاقی خالی می کند ( رابرت لویی استیونسن)


*
ازدواج مکالمه ی طولانی دو انسان است که هر ازچند گاه به مشاجره می انجامد ( رابرت لویی استیونسن )


* جامعه ی آزاد جامعه ای است که افراد منزوی در آن امنیت کامل داشته باشند ( آدالی استیونسن
)

 

* برای اکثر مردم مرگ در راه اصول آسان تر از زندگی کردن بر اساس آن است ( آدالی استیونسن )


* انتهای راه، مرگ است ؛ تکامل در انتهاست ؛ هیچ چیز کامل نیست ؛ یک معادله با سه مجهول ( جیمز استفنر
)

* یک مرد بدون زن مثل ماهی بدون آب است اما یک زن بدون مرد مانند یک ماهی بدون دوچرخه است (گلوریا استاین)


 *بدون تو تحمل بهشت ممکن نیست و با تو دوزخ دیگر مکانی جهنمی نیست ( جان اسپارو ، سنگ نوشته اش بر قبرهمسرش
 )

* تعریف من از ازدواج چنین است : قضیه با دو نفر آغاز میشود که زندگی را بدون وجود یکدیگر غیرقابل تحمل می بینند و بعد از مدتی به همان دو نفر ختم می شود که حالا دیگر زندگی را در کنار هم غیرقابل تحمل می بینند (سیدنی اسمیت)

*این یک اصل غیرقابل تردید است : کسانی که دائما از شرافت حرف می زنند از آن بویی نبرده اند (رابرت سرتیس)

*همیشه دوست داشتم فرصتی دست می داد تا فروتنی را تمرین کنم اما همواره به خاطر می آوردم که من مهم تر از آن هستم که اوقاتم را صرف چنین اموری کنم ( اسحاق سینگر)

 *انقلاب ستمدیدگان را آزاد نمی کند تنها استثمارگران را عوض می کند ( برنارد شاو)

 

*عشق ، خطای فاحش فرد در تمایز یک آدم معمولی از بقیه ی آدم های معمولی است ( برنارد شاو)

*او هیچ چیز نمی داند ولی تصور می کند وتظاهر می کند که همه چیز را می داند ، این تعریف مختصر یک نماینده ی مجلس است ( برنارد شاو)


* دو تراژدی دردناک در زندگی وجود دارد : یکی اینکه در عشقت ناکام شوی و دیگر اینکه به وصال عشقت برسی( برنارد شاو)


*زمانی که گفتم تا آخر عمر مجرد می مانم نمی دانستم که آنقدر عمر می کنم که ازدواج کنم (ویلیام شکسپیر ).

* تا بحال هیچ فیلسوفی قدم به عرصه خاک نگذاشته که بتواند دندان درد را تحمل کند. (ویلیام شکسپیر)


 
*هرچه بیشتر انسان ها را می شناسم، سگ ها را بیشتر ستایش می کنم. (ایوان شفر)


 
*زمانی که پریان از رقصیدن و روحانیون از گوشه نشینی دست برداشتند، عمر دنیای شاد به پایان می رسد. (جان سلدن)
* واعظ می گوید: چنان کن که من می گویم، نه چنان که من می کنم. (جان سلدن)

 خداوند، شریر را به اندازه کافی بر تخت نگه میدارد تا فرصت کافی برای توبه کردن داشته باشد. (سوفی سگور)

* برای شاد بودن، تنها به بدنی سالم و حافظه ای ضعیف نیاز داری. (آلبرت شوایتزر)


* در زندگی نه هدفی دارم نه مسیری، نه منظوری و نه حتی معنایی. اما شادم و این نشان می دهد که یک جای کار ایراد دارد. (چارلز شولز)


* فقرا نمی دانند که تنها دلیل آنان برای زندگی، تمایل ما به تظاهر به برخورداری از فضیلت سخاوت است. (ژان پل سارتر)


* آنان که گذشته را به خاطر نمی آورند مجبور به تکرار آن هستند. (جرج سانتایانا)


 
*من مردانی را دوست دارم که مردانه رفتار کنند، قوی و کودکانه. (فرانسواز ساگان)


 وقایعی مثل انقلاب، تنها شروع جذابی دارند. (هوارد ساکلر)


* اگر تمامی ما قدرت جادویی خواندن افکار یکدیگر را داشتیم نخستین چیزی که در دنیا از بین می رفت عشق بود. (برتراند راسل)

 

*احساس وظیفه در کار نیکو و در روابط آزاردهنده است. انسان ها تشنه محبت اند نه مراقبت. (برتراند راسل)


* ترس از عشق، ترس از زندگی است و آنان که از عشق دوری می کنند مردگانی بیش نیستند. (برتراند راسل)

 


* زندگی خوب، زندگی شاد است، البته منظور من این نیست که اگر شما خوب
باشید حتما شاد خواهید بود. منظور من این است که اگر شما شاد باشید خوب زندگی خواهید کرد. (برتراند راسل)
 *زن زشت وجود ندارد، تنها زنانی وجود دارند که حوصله نشستن جلوی آینه و آرایش را ندارند. (هلنا روبنیشتین)


 *بعد از ازدواج دیگر عشق نیست. تنها زندگی است. (رومن رولان)


* قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هایی می اندیشد که شما گفته
ایی اما بعد از ازدواج مرد، قبل از این که شما حرف بزنید به خواب می رود(هلن رولان)



*دختری که ازدواج می کند، توجه جمع کثیری از مردان را با بی اعتنایی یکی از آنان عوض می کند. (هلن رولان)

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٩ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

بدان خدایی که گنج های آسمان و زمین در دست اوست به تو اجازه درخواست داده

و اجابت آنرا به عهده گرفته است .

تو را فرمان داده که از او بخواهی تا عطا کند .

در خواست رحمت کنی تا ببخشاید

و خداوند بین تو و خودش کسی را قرار نداده تا حجاب و فاصله ایجاد کند

و تو را مجبور نساخته که به شفیع و واسطه ای پناه ببری

و در صورت ارتکاب گناه در توبه را مسدود نکرده است

 

 

در کیفر تو شتاب نداشته

و در توبه و بازگشت بر تو عیب نگرفته است

در آنجا که رسوایی سزاوار توست رسوا نساخته

و برای بازگشت به خویش شرایط سنگینی مطرح نکرده است

در گناهان تو را به محاکمه نکشیده

و از رحمت خویش ناامیدت نکرده

بلکه بازگشت تو را از گناهان نیکی شمرده است .

هر گناه تو را یکی , و هر نیکی تو را ده به حساب آورده

و راه بازگشت و توبه را به روی تو گشوده است .

 

 

هر گاه او را بخوانی ندایت را میشود

 و چون با او راز دل گویی راز تو را میداند .

پس حاجت خود را با او بگوی

و آنچه در دل داری نزد او بازگوی

غم و اندوه خود را در پیشگاه او مطرح کن

تا غمهای تو را بر طرف کند

و در مشکلات تو را یاری رساند ."

 

علی علیه السلام

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٩ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

خدایا! هدایتم کن! زیرا می‏دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است. 

 خدایا! هدایتم کن! زیرا می‏دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است. 

 خدایا! هدایتم کن! که ظلم نکنم، زیرا می‏دانم که ظلم چه گناه نابخشودنی است. 

 خدایا! نگذار دروغ بگویم، زیرا دروغ ظلم کثیفی است. 

 خدایا! محتاجم مکن که تهمت به کسی بزنم، زیرا تهمت، خیانت ظالمانه‏ای است. 

 خدایا! ارشادم کن که بی‏انصافی نکنم، زیرا کسی که انصاف ندارد شرف ندارد.

 خدایا! راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم، که بی‏احترامی به یک انسان، همانا کفر خدای بزرگ است.

 خدایا! مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده، تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم.

خدایا! پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فریب زرق و برق عالم خاکی، مرا از یاد تو دور نکند.

 خدایا! من کوچکم، ضعیفم، ناچیزم، پرکاهی در مقابل طوفان‏ها هستم، به من دیده‏ای عبرت‏بین ده، تا ناجیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را براستی بفهمم و به درستی تسبیح کنم. 

 خدایا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند می‏دهم که مرا در زمره ستم‏گران و ظالمان قرار ندهی. 

 خدایا! می‏خواهم فقیری بی‏‏نیاز باشم، که جاذبه‏های مادی زندگی، مرا از زیبایی و عظمت تو غافل نگرداند.

 خدایا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تادر غوغای کشمکش‏های پوچ مدفون نشوم. 

 خدایا! دردمندم، روحم از شدت درد می‏سوزد، قلبم می‏جوشد، احساسم شعله می‏کشد، و بندبند وجودم از شدت درد صیحه می‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسایش بخش.

 خدایا! به سوی تو می‏آیم، از عالم و عالمیان می‏گریزم، تو مرا در جوار رحمت خود سکنی ده.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٩ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

به سوی او...

ذره ای کوچک نامش اتم

هسته ای در میان و پیرامونش سیاره هایی پروانه وار در گردش.

دنیایی از حرکت...تکاپو و تلاش

در حال شدن...در جست وجو

منظومه ای بزرگ..نامش کهکشان

با انبوهی از منظومه ها

هر منظومه هسته ای در میان و پیرامونش سیاره هایی پروانه وار در گردش

دنیایی از حرکت...تکاپو و تلاش

در حال شدن..در جست وجو

منظومه ی شمسی...عضوی از کهکشان راه شیری.......

اگر نوری از آخرین کهکشان شناخته شده هم اکنون به سوی زمین حرکت کند

حدود ده میلیارد سال میگذرد تا به ما برسد

ستاره ها در پویش

و جهان در حال شدن

و زمین در گوشه ای از کهکشان با سنگ ها..خاکها..گیاهان..حیوان ها و انسان در تلاش

در حال رفتن

به هرچه می نگری..روز بعد..نه..لحظه ای بعد گونه ای دیگر است..حالی دیگر یافته است

هر چیزی برای رفتن آمده...از ماندن می هراسد

در ماندن نابودی می بیند و در ایستایی..مرگ!

چون می رود هست..هست برای اینکه برود

به کجا؟

همه چیز رودی شتابان..نه مردابی ساکن..سکوت ..قرار و آرام معنا ندارد

اگر خوب گوش دهی ترنم جاری جهان را می شنوی: اگر خوب چشم باز کنی قدم های شتابان رفتن را می بینی و اگر

حسی قوی داشته باشی...نسیم این جریان همواره را احساس می کنی که:

جهان یک شکفتن است

آن قطره ی آب که بر صخره می چکد

این دانه که از زمین سر می زند

این ماهی که در دل دریا می رقصد

آن آفتاب که بر عالم می تابد

آن پرنده که در آسمان پرواز می کند

همه سورود رفتن سر داده اند.....می گویند می رویم تا بمانیم.

حتی آن گلی که در خزان پژمرده می شود

آن دانه که در خاک می روید

در رستخیزی جدید و تحولی دیگر..می شکفند..جان می گیرند

طلوع می کنند و از خاک بر می آیند.

جهان_از ذره های اتم تا کهکشان های بزرگ_می روند

به سوی او...او که آنها را به سوی خود می خواند

او که باقی و جاودانه است

او که جهان را برای جاودانگی آفرید...برای حیات

برای زیبایی! برای خود که عین حیات...زیبایی و بقاست

آن روز که خدا اولین خشت بنای عالم را نهاد

گِل آن را با محبت خود آمیخت

و چنین شد که تمام ذرات هستی رو به سوی او آورد....

و آن روز که گِل آدم را سرشت

به او میل به جاودانگی بخشید و خود جاودانه ترین بود.

به او میل به زیبایی و نیکی داد...و خود خیر و زیبایی مطلق بود

و از آن روز که آدم به زمین هبوط کرد

بنی آدم در هجر آن خیر و زیبایی و کمال بی قرار شد

و از آن هنگام در میان بنی آدم آنان که حقیقت هجران را یافته اند مشتاقانه بر در هستی می کوبد به امید لقای او

و رسیدن به آستان او....

" گفت پیغمبر رکوع است و سجود      بر در حق کوفتن حلقه ی وجود "

و این چنین زندگی شدنی به سوی او گردید

و رفتنی تا بی نهایت....تا مطلق:

و این گونه بود که حیات زیبایی و نشاط یافت و خوف و حزن و نگرانی رخت بر بست....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٩ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

 

بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است... مراقب آن باش

دوستانه ترین کلمه "رفاقت" است... از آن سوء استفاده نکن

زیباترین کلمه "راستی" است... با آن روراست باش

زشت ترین کلمه "دورویی" است... یک رنگ باش

ویرانگرترین کلمه "تمسخر" است... دوست داری با تو چنین کنند؟

موقرترین کلمه "احترام" است... برایش ارزش قائل شو

آرام ترین کلمه "آرامش" است... به آن برس

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است... حواست را جمع کن

دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت" است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود

سخت ترین کلمه "غیرممکن" است... وجود ندارد

مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است... مواظب پل های پشت سرت باش

تاریک ترین کلمه "نادانی" است... آن را با نور علم روشن کن

کشنده ترین کلمه "اضطراب" است... آن را نادیده بگیر

صبورترین کلمه "انتظار" است... منتظرش باش

بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است... بگذار و بگذر

سازنده ترین کلمه" گذشت" است... آن را تمرین کن

پر معنی ترین کلمه" ما" است... آن را بکار ببند

عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه

بی رحم ترین کلمه "تنفر" است... از بین ببرش

سرکش ترین کلمه "هوس" است... با آن بازی نکن

خودخواهانه ترین کلمه" من" است... از آن حذر کن

ناپایدارترین کلمه "خشم" است... آن را فرو ببر

بازدارنده ترین کلمه "ترس" است... با آن مقابله کن

با نشاط ترین کلمه "کار" است... به آن بپرداز

پوچ ترین کلمه "طمع" است... آن را بکش

سازنده ترین کلمه "صبر" است... برای داشتنش دعا کن

روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش

ضعیف ترین کلمه "حسرت" است... آن را نخور

تواناترین کلمه "دانش" است... آن را فراگیر

محکم ترین کلمه "پشتکار" است... آن را داشته باش

سمی ترین کلمه "غرور" است... بشکنش

سست ترین کلمه "شانس" است... به امید آن نباش
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۳ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

http://i50.tinypic.com/11wan9f.jpg

خدایا شکر!

به خاطر تمام آدمهای خوبی که برایم شناساندی، شکر!
به خاطر آن پرنده ی زیبا، با آن چتری که در گردن داشت، با آن ترکیب رنگ محشری که داشت، شکر!
به خاطر گلهای زیبا، به خاطر مورچه، زنبور، آب، پروانه، ماه، خورشید و به خاطر آن زاغ، شکر!
به خاطر آن شبی که بی اختیار از خواب بیدار شدم، شکر!
به خاطر آن خوابی که دیدم، شکر!
به خاطر موسیقی، شکر!
به خاطر آن گربه که امید و مقاومت را به من نشان داد، شکر!
به خاطر آن همه خوبی، به خاطر آن همه زیباییهایی که نشانم دادی شکر!
به خاطر مادرم که نفسهایش روشنایی بخش زندگی من بود و دعای خیرش از پیش تو که همیشه بدرقه ام است ، شکر!
به خاطر صبری که می دهی، شکر!
به خاطر بچه های معصوم پاک که در این جا و آنجا بازی میکنند و شاد و خندانند، شکر!
به خاطر معصومیتی که در چهره ی نوزاد وجود دارد، شکر!
به خاطر این صدایی که می آید، شکر!
به خاطر امام حسین (ع) شکر!
به خاطر حضرت زهرا (س) شکر!
به خاطر حضرت علی و نهج بلاغه اش، شکر!
به خاطر قرآن شکر، به خاطر آن روزی که جوابم رو با قرآن دادی، شکر!
به خاطر حضرت محمّد (ص) شکر!
به خاطر حضرت عیسی (ع)، موسی (ع)، نوح (ع)، یوسف (ع)، ابراهیم (ع) و اسماعیل (ع)  و همه ی پیامبران، شکر!
به خاطر نفسهایم که فرو می رود، ممد حیات است و بر می آید مفرّح ذات، شکر!
و به خاطر تمام داشته هایم، دیده هایم، شنیده هایم که تو آنها را به من هدیه کردی، نشان دادی و گفتی، شکر!
خدایا، شکر!
شکر...
شکر...
شکر!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۳ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد ،

 

خدا گفت : نه

رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .
 
 
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،

 
خدا گفت : نه !

 
شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی
 
بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .
 
از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،

 
خدا گفت : نه !

 
من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که
 
سعادت را فراچنگ آوری .
 
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،

 
خدا گفت : نه !

 
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک
 
تر و نزدیک تر می کند .
 
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد ،

 
خدا گفت : نه !

 
بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو
 
را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .
 
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از
 
خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !
 
من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی
 
لذتی به کف آری .
 
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ،
 
همان گونه که او مرا دوست دارد ،
 
و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !
 
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٥ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

http://up.iranblog.com/7/1264858748.jpg

 

تو سیب سرخ کدامین بهشت گمشده ای

که باز می شکند با تو توبه ی آدم !!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٥ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

خدای من یکسال دیگر هم گذشت

هرچه کردیم دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم

خدای من یکسال گذشت و چهار فصل

هراسان شدم پناهم دادی بیمار شدم شفایم دادی

آرامش که رسید طبیب و پناه را از یاد بردم

خدای من سالها گذشت....ده....بیست...سی....

هر چه کردم دیدی ،هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم

خدای من آوای ملکوتی یا مقلب القلوب و الابصار می آید

و تو مرا می خوانی که بخوانمت

این منم با حسرت سالهای رفته

یا مدبراللیل و النهار

این منم با هزاران امید به سالهای پیش رو

یا محول الحول و الاحوال

خدای من بندگی ام را بپذیر،

التماس مرا بشنو حول حالنا،حول حالنا،حول حالنا

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

 

 

.....

چه راهیست!بس دراز و کوتاه...

راهی سوی ابدیت...

نگاه من کجایی؟! آرام باش...

تو جایی نرو آخر جاده همین جاست....

 

سراب...

نه...

نگاه من کمی آرام تر....

ذره ای دقیق تر....

بهشت همین جاست...

نگاه کن...

باور کن...

خدا همین جاست...

ماه می درخشد...

خورشید می درخشد...

ستاره ها...

چشمان من...

اینجا کجاست؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٧ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

 

ای قدیمی ای خوب !
گاه و بی گاه لب پنجره ام
می آیی!
ای صمیمی ای دوست !
تو مرا یاد کنی یا نکنی
من به یادت هستم
آرزویم همه سر سبزی توست

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٧ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

ماندن نیست در من. همه رفتن است ...

                        همه پرواز...

                   ماندن نیست در من .من برای پرواز آمده ام....

  و چه مهربان حس ات میکنم ....

                                                    ای مهربانم....

           به سوی تو می آیم دستانم بگیر.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٧ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط صانع نظرات () |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت

كدهای جاوا وبلاگ




اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان