خدای من میدانی و میدانم که جز تو کسی ندارم میخواهم با تو بمانم و تو در من راهنمایم باش، آن دم که وسوسه شیطان مرا به نافرمانی تو راهنمایی میکند یاورم باش، تا در مقابل مشکلات سر خم نکنم همراهم باش، تا از غیر تو روی بگردانم و نزدیکم باش...نزدیکم بمان در تمامی لحظات و دقایقم.......
خدایا... هدایتم کن که ظلم نکنم، زیرا می دانم که ظلم گناهی است نابخشودنی
خدایا... یاریم کن تا دروغ نگویم، زیرا دروغ ظلم کثیفی است خدایا... محتاجم نکن که به کسی تهمت بزنم زیرا تهمت خیانت ظالمانه ای است خدایا... مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم خدایا... من کوچکم، ضعیفم ،ناچیزم ، پرکاهی در مقابل توفان ها هستم به من دیده ای عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را به راستی بفهمم و به درستی تدبیر کنم خدایا... دلم از ظلم و ستم گرفته است تو را به عدالتت سوگند می دهم که مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار مده خدایا... دلی شکسته دارم. یاورم باش تا دلی را نشکنم خدایا... به سوی تو می آیم از عالم و عالمیان بریده ام و میترسم خدایا... من همچون کودکی هستم بیپناه و درمانده در آغوش مهربان تو اما همواره دور از دلهره و تشویش چون شک ندارم تو همچون مادری مهربان یاورم هستی و هیچگاه تنهایم نمیگذاری تنهاییم را تو پر کن، بی کسیم را تو کس باش و بی پناهیم را تو پناه
گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر ازدغدغهء دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟ گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟ گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید. گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟ گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی. گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟ گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم. گفتم: مهربانترین خدا ! دوست دارم.... گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ... بس که جفا زخار وگل دید دل رمیدهام همچو نسیم ازین چمن پای برون کشیدهام شمع طرب زبخت ما؛آتش خانه سوز شد گشت بلای جان من؛عشق به جان خریدهام حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود تا تو زمن بریدهای؛من زجهان بریدهام تا به کنار من بدی بود به جا قرار دل رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیدهام تا تو مراد من دهی؛کشته مرا فراق تو تا تو به داد من رسی؛من به خدا رسیدهام
![]()
![]()

![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |




